♥♥♥ رازها : داستان و سرگرمی ♥♥♥

♥♥♥ رازها : داستان و سرگرمی ♥♥♥

داستانهای کوتاه و مطالب جالب و خواندنی
♥♥♥ رازها : داستان و سرگرمی ♥♥♥

♥♥♥ رازها : داستان و سرگرمی ♥♥♥

داستانهای کوتاه و مطالب جالب و خواندنی

داستان کوتاه چه کشکی، چه پشمی

 

 چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید. 
از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت، 
خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد. 
دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند. 

در حال مستاصل شد... 

ادامه مطلب ...

جایی که عزرائیل دلش سوخت !!!!

 

 

روزی رسول خدا (ص) نشسته بودند و عزراییل به زیارت آن حضرت آمد.

پیامبر گرامی از او پرسید:

"ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان‌ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟" 
 

ادامه مطلب ...

آموخته ام !!

 

 

آموخته ام

چیزهای کم اهمیت را تشخیص دهم و سپس آن هارانادیده بگیرم.


آموخته ام  

 

. 

. 

.

ادامه مطلب ...

خواسته ی یک دختر ؟؟!!::

 

 

 روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت

زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت

ادامه مطلب ...

لیوان را زمین بگذار !!

 

 

استاد در شروع کلاس درس ، لیوانی پر از آب به دست گرفت . آن را بالا برد تا همه ببینند ، بعد  پرسید : « به نظر شما وزن این لیوان چه قدر است ؟ » دانش آموزان جواب دادند : « 50 گرم ، 100 گرم ، 150گرم و.... »

ادامه مطلب ...