من دلم میخواهد
خانهای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو...؛
سلام کسی که تو دلم درخشید من دیگه دوستت ندارم ببخشید
بهتره که نپرسی علتش رو چون که خودت ندادی فرصتش رو
بهتره این نامه ی آخر باشه فکر کنم این واسه ما بهتر باشه
من واسه اون کسی که دوست ندارم نمی تونم شاخه گل بیارم
بین تو و اون روزا کلی فرقه تو آسمونت پر رعد و برقه
نه مهربونی نه واسم می خندی هر دری رو من می زنم می بندی
اولین باری که دیدمش داشت تو کوچه بازی میکرد به من گفت داداشی میای باهم بازی کنیم ؟
من قبول کردم باهاش بازی کنم وقتی بازی تموم شد گفت تو بهترین داداش دنیایی بزرگ که شدم دانشگاه که رفتم چشمم فقط اونو میدید اونو میخواست اما خجالت میکشیدم
شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.
فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته.
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود
جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد.
ادامه مطلب ...